چه کسی هنر را تجاری کرد

این‌روزها بسیاری از بازار هنر معاصر جهان گلایه‌مندند؛ ارقام نجومی‌ای که دست‌به‌دست می‌شود، نمایشگاه‌های پرزرق‌وبرق، افرادی که آینده هنرمندان جوان را پیش‌بینی می‌کنند، مجموعه‌دارانی که به امید سود آثار را می‌خرند و حراج‌هایی که بازارگرمی می‌کنند. این وضعیت یک بانی دارد و همه فریادها را باید بر سر شخصی به نام «رابرت سی.اسکال» زد.  چه کسی هنر را تجاری کرد نفر دوم از سمت راست
 اسکال مدیرعامل یک شرکت تاکسی‌رانی در نیویورک و مجموعه‌داری حرفه‌ای بود که آثار اکسپرسیونیسم انتزاعی و هنر پاپ را گردآوری می‌کرد. در ۱۸ اکتبر ۱۹۷۳ او ناگهان ۵٠ تا از بهترین نقاشی‌هایش را در حراج ساتبیز به فروش گذاشت و آغازگر دورانی نوین در جهان هنر شد؛ دورانی که هنر را به‌شدت تجاری کرد و همه نگاه‌ها را به سوی خریدوفروش هنر معاصر کشاند. به نظر می‌رسد حراج معروف اسکال نقطه‌عطفی در روند بازار هنر معاصر است. ایجاد چنین دگرگونی‌ای نیازمند بازاریابی و تبلیغات بسیار بود تا بتواند قیمت آثار هنرمندان زنده را به سطحی کاملا متفاوت برساند؛ موضوعی که تا امروز نیز ماجرایی بحث‌برانگیز است. فهمیدن اینکه چگونه حراج آثار اسکال عرف‌های جهان هنر را دگرگون کرد به ما کمک می‌کند تا سازوکار بازار هنر امروز را بهتر بفهمیم. حراج اسکال کاری کرد که آثار پس از جنگ دوم جهانی و معاصر قیمت‌هایی غریب پیدا کنند. اندی وارهول، جاسپر جونز، رابرت راشنبرگ، فرانز کلاین و فرانک استلا؛ همه غول‌های هنر معاصر و نام‌های ماندگار این عرصه هستند. اسکال و همسرش ایتل، مدت‌ها پیش از آنکه نام این هنرمندان به فهرست مهم‌ترین افراد هنر معاصر راه یابد آثار آنها را گردآوری می‌کردند. در دهه‌های ۱۹۶٠ و ۱۹۷٠ آنها تنها جوانان بااستعدادی بودند که دلال‌هایی که به همان اندازه جوان، باهوش و بااستعداد بودند معرفی‌شان می‌کردند و پشتیبان‌شان بودند؛ کسانی مانند «لئو کستلی» افسانه‌ای.  این دلال‌ها کار خود را بلد بودند و چنان هنرمندان خود را مطرح می‌کردند که بسیار زود هنر پاپ به جنبشی تمام‌عیار تبدیل شد و به موزه‌ها راه یافت. مجموعه‌داران نیز این آثار را شناختند و می‌خواستند آنها را داشته باشند. در ۱۹۷۳ شمار مجموعه‌دارانی که این آثار را می‌خواستند روزبه‌روز بیشتر می‌شد، اما آثار کمی در بازار موجود بود و حراج آثار اسکال فرصتی بود که دست این مجموعه‌داران به آنچه می‌خواستند،  برسد. نتایج حراج بی‌نظیر بود و آثار به قیمت‌هایی چندین برابر قیمت خریده‌شده‌شان به فروش رفتند و به رقم فروش نهایی ٢.٢ ‌میلیون دلار (یا ۱٢‌ میلیون دلار امروز) رسیدند که هرگز پیش از آن شنیده نشده بود.  یک نقاشی از سای تومبلی ٤٠ ‌هزار دلار یعنی ٥٠ برابر قیمتی که اسکال برای خریدش پرداخت کرده بود به فروش رفت. اثری از جاسپر جونز که اسکال آن را ۱٠هزارو ٢٠٠ دلار خریده بود به قیمت ٢٤٠‌ هزار دلار فروخته شد. اینها رکوردهای فروش آثار هنرمندان زنده در آن زمان بودند. این حراج  نشان داد که هنر نوین می‌تواند وسیله‌ای برای تولید ثروت هنگفت باشد. این رویداد نه‌تنها نام این هنرمندان را تبدیل به برندهای تجاری کرد که هنوز هم بالاترین رقم‌های فروش را از آنِ خود می‌کنند، بلکه عرصه هنر معاصر را به‌کل دگرگون کرد و نشان داد که می‌توان پول زیادی از راه هنر به جیب زد. اسکال همچنین باعث شد که به بازاریابی و مهارت تبلیغات توجه بیشتری شود. شماری از هنرمندانی که آثارشان در آن حراج به فروش رفت پیش از آن رویداد نیز نام‌هایی شناخته‌شده بودند؛  مانند اندی وارهول و روی لیختنشتاین. اسکال نام آنها را سنگ‌بنای تبلیغات خود قرار داد. هنر پاپ مورد پذیرش مردم بود و همه آن را می‌شناختند، پس اسکال از نیروی محرکه آن استفاده کرد. اما اسکال مهارت‌های تبلیغاتی دیگری هم داشت. معروف بود که در جایگاه مدیرعامل شرکت تاکسی‌رانی، افراد متخصص را استخدام می‌کرد تا در رویدادی بزرگ با پوشش رسانه‌ای به رانندگان آداب معاشرت سطح بالا بیاموزند. در روز حراج همسر اسکال در پیراهن بلند سیاهی وارد شد که روی آن لوگوی شرکت تاکسی‌رانی دوخته شده بود.  مخالفان و تظاهرکنندگان خشمگین پشت در حراج غوغایی کرده بودند. کتابچه‌ای با کیفیت بالا که آثار حراج در آن چاپ شده بود برای هنرمندان زنده بریزوبپاش زیادی به‌شمار می‌آمد. در لحظه‌ای از رویداد رابرت راشنبرگ در حالی که مست بود بر سر آنچه او سوءاستفاده از هنرمندان می‌دانست با اسکال درگیر شد. رسانه‌ها همگی نتایج این حراج را دنبال کردند و یک فیلم مستند نیز از آن ساخته شد. این حراج نه‌تنها به یک رویداد بزرگ در تاریخ هنر تبدیل شد، بلکه رویدادی رسانه‌ای نیز به‌شمار می‌آمد. پیش از آن نیز پیش آمده بود که حراج‌ها برای فروش بهتر آثار پیش‌کسوتان قدیمی از مجموعه یک شاهزاده یا دوک، بازارگرمی می‌کردند اما اسکال در تبلیغات برای فروش آثار پس از جنگ دوم جهانی و آثار معاصر استاندارد جدیدی بنا نهاد. جهان هنر نیز این روش بازارگرمی را از او فراگرفت. با بالارفتن قیمت‌ها هنرمندان به فکر افتادند که سهم‌شان از این بازار چیست. حراج اسکال شکاف میان درآمد هنرمندان از آثارشان و درآمد یک دلال هوشمند از همان آثار را بیش‌ازپیش نمایان کرد. اثری از رابرت راشنبرگ که اسکال آن را ۹٠٠ دلار خریده بود، ۸۵‌ هزار دلار فروش رفت. راشنبرگ که کلافه و عصبانی شده بود سراغ اسکال رفت و به این نابرابری اعتراض کرد. دربرابر اسکال به او یادآوری کرد که قیمت‌های بالا دست‌آخر به خود هنرمند باز خواهند گشت. این سخنی درست بود چراکه از آن پس هر آنچه آن هنرمندان می‌آفریدند چند برابر ارزش داشت و احتمالا در پایان هنرمندان راضی بودند. جدا از اینکه این حراج هنرمندان را خوشحال کرد یا خشم آنها را برانگیخت، بی‌شک بحث‌هایی را در رابطه با سهم هنرمند از قیمت‌های بالای فروش مطرح کرد. در ایالت کالیفرنیا قراردادی لفظی مبنی بر پرداخت ۱۵ درصد حق فروش دوباره اثر به هنرمند وجود دارد که به‌دلیل نانوشته‌بودن اجرا نمی‌شود. در آن زمان درخواست‌های بسیاری برای وضع قانونی در این رابطه در قوانین ایالات متحده مطرح شد تا هنرمندان از هر بار فروش آثارشان ۱۵ درصد از قیمت را دریافت کنند. از آن زمان تقریبا نیم‌ قرن می‌گذرد، هرچند در برخی کشورها قوانین تغییر کرده، اما هنوز چنین قانونی در ایالات متحده وضع نشده است؛ درحالی‌که ارقام بالای خریدوفروش در حراج‌های آثار هنری معاصر همچنان ادامه دارد و به‌آسانی به صدها ‌میلیون دلار می‌رسد.

آیا افتتاحیه جشنواره فیلم فجر حذف می شود؟

به گزارش طرح و نقش سازان به نقل از افکارنیوز،

اکبر نبوی مجری‌کارشناس سینمایی برنامه تلویزیونی «چشم شب روشن» چهارشنبه 26 مهرماه میزبان ابراهیم داروغه‌زاده دبیر سی‌و‌ششمین جشنواره فیلم فجر بود.

عملکرد شورای پروانه ساخت طی 4 سال اخیر مثبت است

وی در پاسخ به این سؤال که آیا برای بررسی درخواست‌های پروانه ساخت، در شورای پروانه ساخت قرار است شاهد رویکرد و اتفاق جدیدی باشیم، گفت: من با شورایی که طی چهار سال گذشته مسئولیت این حوزه را بر عهده داشتند، دو تا سه ماه در ارتباط بودم و انصافاً شورای بسیار خوبی بود.

دبیر سی‌و‌ششمین جشنواره فیلم فجر افزود: یکی از رویه‌های خوبی که در این شورا انجام می‌شد این بود که باب گفتگو و مفاهمه را با فیلم‌سازان باز کرده بودند، به این معنا که تنها به پاسخ نه و آری به فیلمساز کفایت نمی‌کردند و سعی داشتند تا از راه گفتگو کمک کنند تا سطح فیلم‌نامه ارتقاء پیدا کند.

داروغه زاده بیان کرد: ماحصل زحمات این شورا در چهار سال گذشته مثبت بوده است و ارتباط خوب مخاطبان با فیلم‌های خوب از این عملکرد مثبت بوده و طبیعتاً همان روند با شدت بیشتری، در این شورای جدید ادامه پیدا می‌کند؛ یعنی یکی از برنامه‌هایی که این شورا قرار است داشته باشد این است که بدون حضور فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و تهیه‌کننده راجع به هیچ فیلمنامه‌ای گفتگو نشود و تمام درخواست‌ها با حضور تمام عوامل فیلم بررسی شود.

همه دنیا سینمایی دارند که در خدمت منافع ملی و هویت فرهنگی‌شان است

معاون نظارت و ارزشیابی سازمان سینمایی کشور بیان کرد: امیدواریم که ماحصل این امر، فیلم‌نامه‌های بیشتری شود. من معتقدم که این مسیر باید ادامه پیدا کند و تا جایی برسد که نوع اولویت‌هایی که مدنظر ما یا حاکمیت است، با دغدغه‌هایی که سینماگران دارند همسو و هم‌جهت با منافع ملی و هویت فرهنگی شود.

وی تکمیل کرد: آرزومند هستم به‌جایی برسیم که فیلمسازان ما سرداران حفظ هویت فرهنگی باشند. ما می‌خواهیم که دغدغه‌ای برای اینکه فیلمنامه آن‌ها توسط شورایی خوانده شود و نظرات ممیزی داشته باشد، وجود نداشته باشد و در نهایت همگی به این گفتمان برسیم، مثل همه دنیا که سینمای واقعی دارند و آن سینما در خدمت منافع ملی و ضامن حفظ هویت فرهنگی‌شان است، فیلم‌هایی داشته باشیم که آن‌ها را در مسیر توسعه واقعی سینما قرار بدهیم.

طول عمر شورای پروانه ساخت نباید تا به حال ادامه پیدا می‌کرد

داروغه زاده در ادامه در پاسخ به این سؤال که آیا این بار را می توان روی دوش شورای پروانه نمایش گذاشت، گفت: حفظ هویت فرهنگی در حال حاضر چالش همه کشورها است و فقط مخصوص ایران نیست؛ حتی کشورهای اروپایی نیز با کمک هنرمندانشان در مقابل فرهنگ آمریکایی می ایستند. ما در سی‌وچند سال بعد از انقلاب، طول عمر شورای پروانه ساخت نباید تا الان ادامه پیدا می‌کرد و آن مسیر باید به شکلی شروع و ریل‌گذاری می‌شد که اکنون به آن نقطه آرمانی می‌رسیدیم.

دبیر چهارمین جشنواره فیلم شهر تکمیل کرد: واقعیت این است که خیلی هم فرصت نداریم و تمام هنرمندان ما افسران جنگ نرم ما هستند که وظیفه اصلی آن‌ها پاسداشت فرهنگ و هنر است؛ این رابطه باید به شکل درستی صورت گیرد که بتوانند با فراغ بال مسیر اصلی رسالت خود را طی کنند.

وی افزود: اگر قرار باشد نوع رابطه‌مان با هنرمند به همین شکل ادامه پیدا کند و هنرمندان فکر کنند که گروهی هستند که وظیفه آن‌ها مواظبت کردن است و نباید از چارچوب قانونی و فرهنگی و هنری خارج شوند، باعث می‌شود در این سطح بمانیم.

داروغه زاده تأکید کرد: باید به مسائل استراتژیکی که واقعاً در سینما وجود دارد، پرداخته شود و ما هیچ‌وقت به آن سطح شکوفایی و تحول نرسیدیم که به آن‌ها بپردازیم.

سینمای آمریکا کاملاً در جهت امنیت ملی آن است

مدیر اسبق پخش شبکه چهار سیما ابراز کرد: سینمای آمریکا کاملاً در جهت امنیت ملی آمریکا ساخته می‌شود؛ مانند فیلم آرگو که با موضوع تسخیر لانه جاسوسی بود و اسکار دریافت کرد. سینماگرها فکر نکردند که کاری سفارشی برای آمریکا انجام می‌دهند و رسانه‌های آمریکا هم فیلم‌سازها را محکوم نکردند که شما کاری سفارشی انجام می‌دهید؛ این به این دلیل است که مجموعاً هنرمندها، سیاستمدارها، دولت و رسانه‌ها راجع به مسائل کلان و مهم کشورشان اجماع پیداکرده‌اند که ارتباط درستی همسو با مسائل ملی‌شان باشد.

داروغه زاده تصریح کرد: یکی از راه‌ها بین اهالی سینما همنشینی بیشتر است؛ با توجه به اینکه در ابتدای مسیر هستیم، این همنشینی را بین خود سازمان سینمایی، مدیران سازمان سینمایی، شوراهای سازمان سینمایی و فیلم‌سازان و خانواده سینما برقرار کنیم. همچنین وظیفه‌مان به‌عنوان سازمان سینمایی یا معاونت نظارت و ارزشیابی این است که بسترهایی را که گفته شد به ترتیب و به‌تدریج مهیا کنیم.

سینماگران از مسائل استراتژیک بی‌اطلاع هستند

وی خاطرنشان کرد: سینمایی‌ها نسبت به مسائل استراتژیک اطلاعاتی که باید داشته باشند، ندارند و هیچ فیلم درخشانی نداشتیم که از طرف سینماگران خودجوش در ستایش افرادی که امنیت را برای ما ایجاد کرده‌اند، ساخته‌شده باشد.

دبیر بخش ملی جشنواره سی و ششم گفت: حس اعتماد ما به هنرمند قدم‌به‌قدم باید بیشتر شود و هنرمند هم حس علاقه‌اش به حاکمیت بیشتر شود تا بتوانیم با هم گفتگو کنیم؛ اگر ما از موضع بالا به هنرمند نگاه کنیم ارتباطی شکل نمی‌گیرد.

 انتقاد سطحی به فیلم‌ها پیش از نمایش، عیوب اصلی فیلم را مخفی می‌کند

داروغه زاده در پاسخ به این سؤال که آیا در شورای پروانه نمایش می‌خواهد گامی بردارد تا کمترین اعتراض‌ها صورت گیرد، اظهار کرد: در چند سال گذشته کمتر فیلمی داشتیم که در شورای پروانه نمایش با مشکلی روبرو شود و یا فیلمی باشد که پروانه نمایش بگیرد و واقعاً مشکلی داشته باشد. با توجه به افزایش رسانه‌های مجازی، فیلم قبل از نمایش موردانتقاد سطحی قرار می‌گیرد که این اتفاق باعث ضایع کردن حق مردم به‌عنوان مخاطب فیلم و همچنین فیلم‌سازان آن اثر می‌شود.

وی تبیین کرد: ما می‌خواهیم فیلم به‌عنوان اثری هنری، اگر چارچوب ها را در حد خودش فارغ از سلیقه‌های ما رعایت کرده، به نمایش درآید و تازه با نمایش، کار فیلم شروع می‌شود و برخورد مخاطب و منتقد با اثر، می‌تواند به‌عنوان پیامی برای فیلم‌ساز باشد که باعث رشد سینما و فیلم‌ساز می‌شود.

وی ادامه داد: وقتی فیلم‌سازی را در دفاع قبل از نمایش قرار می‌دهیم، تنها موفقیتش در این است که هر طور شده فیلمش را اکران کند در این فضا و جو گمان کند بهترین فیلم را ساخته و در این صورت عیوب فیلم نمایش داده نمی‌شود.

انتقادهای کاذب، فیلم‌های ضعیف را مورد استقبال قرار می‌دهد

ابراهیم داروغه زاده اظهار کرد: فیلم‌های بسیار ضعیفی داشتیم که اسیر انتقادهای کاذب شده‌اند و پس از نمایش به خاطر همین نقدها مورد استقبال مخاطب قرارگرفته اند و منتقدان در برابر حمله‌های ناجوانمردانه، نقدی برای آن ننوشته‌اند.

مدیر اسبق گروه اجتماعی شبکه یک در پاسخ به این سؤال که برای کاهش این نوع کشمکش‌ها که به اخلاق فرهنگی سینما و رسانه صدمه می‌زند چه باید کرد، گفت: مهم‌ترین کاری که می‌توان انجام داد این است که دولت از مجوزهایی که شورای پروانه نمایش صادر می‌کند تمام‌قد حمایت کند. این افراد مورد وثوق نظام حاکمیت است و در عرصه فرهنگ و هنر صاحب‌نظر بوده و موردقبول اهالی سینما هستند؛ درنتیجه همه باید از این حکم تبعیت کنند حتی اگر به مذاق و سلیقه شان خوش نیاید.

 منتقدان دلسوز به شورای نمایش اعتماد کنند

دبیر سی و ششمین جشنواره فیلم فجر اظهار کرد: اگر با حوزه فرهنگ و هنر با سعه‌صدر بیشتری برخورد کنیم، امکان رشد و شکوفایی بیشتری برای آن فراهم می‌کنیم. آن‌هایی که منتقد دلسوزی هستند واقعاً فکر می‌کنند که این فیلم‌ها به بنیان خانواده آسیب می‌زند، بهتر است به شورای نمایش 9 نفری که از این طیف افراد شکل می‌گیرند، اعتماد کنند. سینماگرها این انتقاد را به شورای عالی نمایش دارند که بسیار سخت‌گیر است.

داروغه زاده در پاسخ به این سؤال که آیا جشنواره به شکلی نرسیده که از لحاظ شکل اجرا، تنوع جوایز و نوع هدف‌گیری نوسازی در آن اتفاق بیافتد، توضیح داد: از اهداف مشخص جشنواره فیلم فجر می‌توان به نمایش و داوری گذاشتن وضعیت و کارنامه یک سال سینمای ایران اشاره کرد، همچنین سیاست‌گذاران، مدیران فرهنگی و اهالی سینما تولیدات و رویکرد سینمای ایران را مشاهده می‌کنند و مهم‌تر از همه اینکه در انتخاب هیئت انتخاب و هیئت داوری بتوانند این اتفاق مهم را صورت دهند تا سیاست گذاری های مدنظرشان را برای سال آینده نشان دهند.

وی در تکمیل حرف‌هایش گفت: ممکن است در بعضی از سال‌ها میزان تأثیرگذاری و یا سیاست‌گذاری جشنواره در تولیدات سال آینده سینمای ایران کم و بعضاً زیاد باشد به شرطی که رسالت و وظیفه خود را انجام داده باشد. از اتفاقاتی که در سال‌های اخیر افتاده این است که از جشنواره فیلم فجر این توقع شده که مثل جشنواره‌های فنی و هنری که در کل دنیا باشد.

* جشنواره فجر دولتی است و اولویت‌های دولت باید در داوری‌ها به منصه ظهور برسد

داروغه زاده تکمیل کرد: هویت جشنواره باید بازسازی شود از این منظر که جشنواره فیلم فجر را دولت برگزار می کند و قرار است اولویت‌هایی که به لحاظ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مدنظر دولت است در داوری‌ها به منصه ظهور برسد همچنین جشنواره نباید در انتخاب‌ها و داوری‌ها خودش را مقید کند که حتماً باید عیناً به خاطر مسائل فنی جایزه می‌دهند.

معاون نظارت و ارزشیابی سازمان سینمایی کشور در ادامه افزود: جشنواره فیلم فجر، جشنواره ای است که باید با سیاست‌گذاری‌هایی سال آینده سینمای ایران همسو باشد. جشنواره به‌ غیر از رسالت هنری و فنی که در اعطای جوایز دارد، بحث محتوایی باید برایش مهم باشد و اینکه آن فیلم‌ساز آن مسیر را ادامه دهد یا خیر از جمله مسائل بعدی است که از عهده خود جشنواره فجر خارج است و هم این است که در جشنواره فجر به موضوعات استراتژیک بها داده شود.

 حضور 22 فیلم در بخش مسابقه و 2 مستند در بخش سودای سیمرغ

دبیر بخش ملی جشنواره سی و ششم در رابطه با افزایش تعداد سیمرغ‌ها گفت: در سال‌های گذشته بخش‌هایی مانند فیلم‌های اول، هنر و تجربه و مستند داشتیم که سیمرغ هم می‌گرفتند، امسال فقط 22 فیلم وارد بخش مسابقه می‌شوند و 2 فیلم مستند نیز وارد بخش سودای سیمرغ می‌شوند که ممکن است جزوی از آن 22 فیلم باشند و یا جدای از آن باشند.

داروغه زاده ادامه داد: درباره داوری خیلی در شورای سیاست‌گذاری با مدیران مرکز سینمای مستند و تجربی و برخی مستندسازها صحبت شد، در دوره قبل یک بخش مستند داشتیم، 11 نمایش داشتیم در محل برگزاری جشنواره و توسط داوران مستند داوری شده و سیمرغ مستند می‌گرفتند همچنین اغلب این آثار در جشنواره سینما حقیقت دو ماه قبل از جشنواره فجر به نمایش درآمده بودند که متأسفانه در جشنواره فجر از آن‌ها استقبال نشد.

دبیر جشنواره فیلم سلامت ابراز کرد: یکی از سیاست‌های سازمان سینمایی این است که بتواند برای سینمای مستند و اکران آن جای پایی باز کند و جشنواره رویه‌ای ایجاد کند برای فیلم‌هایی که برای این مدیوم ساخته می‌شوند و امکان نمایش عمومی در سینماها پیدا کنند.

داروغه زاده اذعان کرد: این تصمیم که دو فیلم مستند نیز وارد بخش سودای سیمرغ شوند، در میان جمعی از کارشناسان گرفته‌شده و حتماً این تصمیم را عملی می کنیم. ممکن است خروجی خوبی نداشته باشد اما ما فرم فراخوان را هم اعلام کردیم.

داروغه زاده درباره کارناوال جشنواره گفت: گروهی از مخاطبان و کارشناسان جشنواره بر این نظر هستند که جشنواره استانداردها را رعایت کند و حرفه‌ای‌تر عمل کند. این یعنی اینکه ما نمایش را در همه شهرها نداشته باشیم و فیلم‌ها در شهرستان‌ها لو نروند و برخی برخلاف این قضیه هستند.

سعی دارم شورای سیاست‌گذاری را مجاب کنم جشنواره فجر افتتاحیه نداشته باشد

دبیر جشنواره سی و ششم فیلم فجر در رابطه با افتتاحیه گفت: سعی بر این دارم که شورای سیاست‌گذاری را مجاب کنم افتتاحیه نداشته باشیم، چراکه در هیچ کجای دنیا جشنواره‌ها مراسم افتتاحیه ندارند و مراسم ما هم غیرضروری است که علاوه بر هزینه بالا، آورده‌ای هم ندارد.

امسال جشنواره فیلم فجر در برج میلاد برگزار نمی‌شود

وی در ادامه درباره بودجه برگزاری جشنواره فیلم فجر اظهار کرد: اکثر هزینه‌های جشنواره، هزینه‌هایی عملکردی است؛ به طورمثال اگر هم‌زمان در 30 استان کشور جشنواره برگزار شود طبیعتاً هزینه‌بر است و میزبان چهار هزار نفر در برج میلاد بودن نیز هزینه‌ای در پی دارد که اعلام می‌کنم امسال برج میلاد را نداریم.

داروغه زاده ادامه داد: برآوردی از جشنواره امسال ندارم و حداکثر سعی‌ام را در هر جشنواره‌ای که داشتم این بوده که توانستم جشنواره آبرومند، خوب و در شان برگزار شود و باید هزینه‌ها مدیریت شود که بخشی از آن برمی‌گردد به این‌که شکل اجرایی جشنواره به چه صورت تعریف می‌شود.

وی در پایان خاطرنشان کرد: حذف افتتاحیه جشنواره بار مالی را کاهش می‌دهد و خودمان نیز در هزینه‌ها باید نظم بیشتری داشته باشیم تا بتوانیم در پایان جشنواره پاسخگو باشیم.

دلیل خودکشی و چرایی زندگی

از مسئولیت‌های فلسفه «بداهت‌زدایی از امور روزمره» است و دقیقاً با فاصله گرفتن از بداهت است که مسأله فلسفی متولد می‌شود. احتمالاً برای هر یک از ما در دوره‌هایی از زندگی این پرسش مطرح شده است که «برای چه زندگی می‌کنیم؟» مسأله شدن معنای زندگی، زمانی رخ می‌دهد که از زندگی بداهت‌زدایی شده باشد. البته این خود ادعایی است که باید به چند و، چون گذاشته شود؛ اینکه در چه شرایطی این پرسش مطرح می‌شود؟ و فلسفه چه پاسخی برای این پرسش دارد؟ و دلیل خودکشی چیست؟  موضوع بحث ما با دکتر حسین مصباحیان، استاد فلسفه دانشگاه تهران شد. مصباحیان در حوزه فلسفه معاصر غرب صاحب‌نظر است و از این منظر، دیدگاه‌های قابل‌تأملی درباره «دلایل خودکشی و چرایی زندگی» دارد.

جناب مصباحیان، آیا زندگی به خودی خود معنایی دارد یا این ما هستیم که با اهداف و آرمان‌های خود به آن معنا می‌بخشیم؟
در فلسفه سه نوع پاسخ به پرسش «آیا زندگی معنایی دارد؟» داده شده است؛ نخستین پاسخ این است که بله زندگی معنا دارد و ما باید این معنا را «کشف کنیم». در این دیدگاه، فرض گرفته می‌شود که زندگی و خود هستی معنایی دارند و ما باید این معنا را به نحوی ابژکتیو پیدا کنیم.
دومین پاسخ این است که زندگی به خودی خود معنا ندارد و این ما هستیم که به نحوی سوبژکتیو باید به آن معنا دهیم. به عبارت دیگر، در این دیدگاه، بر خلاف دیدگاه نخست، انسان کاشف معنای زندگی نیست، جاعل آن است.
سومین پاسخ این است که نه تن‌ها زندگی معنا ندارد، بلکه احتمالاً ما هم نمی‌توانیم به آن معنا ببخشیم. ما فقط می‌توانیم زندگی را «زندگی کنیم» و به جای پرسش از «معنای زندگی» از «ارزش زندگی» پرسش کنیم. مطابق این دیدگاه که مشابهت‌هایی با دیدگاه دوم دارد، جهان، پوچ و بی‌معنا است و، چون چنین است، زندگی هم پوچ و بی‌معنا است. آنچه می‌ماند این است که آدم مدام از خود بپرسد که «آیا زندگی ارزش زندگی کردن را دارد؟»
هریک از این سه رویکرد، میان فلاسفه چقدر اعتبار دارد؟
اگر بخواهم تاریخی اصلی برای هر یک از این دیدگاه‌ها دست و پا کنم و احتمالاً نماینده یا نمایندگانی برای هر یک از این دیدگاه‌ها معرفی کنم، باید بگویم که «معنا داشتن زندگی» یا «کشف معنا» از افلاطون شروع می‌شود، «معنا دادن به زندگی» یا «جعل معنا» از نیچه و «پوچ بودن زندگی» یا «تهی بودن زندگی از معنا» از کامو.
از نظر افلاطون حقیقتی در هستی هست و جست‌وجوی حقیقت هستی که جست‌وجوی معنای زندگی هم در ذیلش قرار می‌گیرد یکی از کارهایی است که فلاسفه باید انجام دهند. اما نیچه می‌گوید فلسفه در طول تاریخ بلندش سعی کرده معنای زندگی را کشف کند و همین سبب شده است که خود زندگی نادیده گرفته شود. او ریشه جدی نگرفتن زندگی و جدی گرفتن ایده‌های پس و پشت زندگی را به افلاطون بر‌می‌گرداند و کل این دیدگاه – دیدگاه کشف معنای زندگی – را «افلاطونی‌گری» می‌خواند.
منظور نیچه از افلاطونی‌گری چیست و چه ویژگی‌هایی را به این منش متصف می‌کند؟
نیچه معتقد است افلاطونی‌گری سه فراز عمده دارد:
فراز اول، افلاطونی‌گری عصر افلاطون؛ به این معنا که در افلاطون چیزی که جدی گرفته می‌شود «ایده‌ها» است؛ یعنی، ایده‌هایی که در پس و پشت زندگی وجود دارند جدی گرفته می‌شوند، ولی چیزی که رها می‌شود خود زندگی است. ما به خود زندگی، آنگونه که در واقعیت جریان دارد توجه نمی‌کنیم، درگیر ایده یا تصوری می‌شویم که به زندگی نسبت می‌دهیم بدون اینکه خود زندگی را اصلاً ببینیم یا عناصر و اجزا و مؤلفه‌هایش را بشکافیم که چیست.
فراز دوم، افلاطونی‌گری که نیچه آن را «افلاطونی‌گری برای توده‌ها» می‌نامد، در دوره مسیحیت رخ می‌دهد. از نظر نیچه، افلاطونی‌گری در این دوره، از سطح نخبگان به سطح توده‌ها کشیده می‌شود و عمومیت پیدا می‌کند. در این دوره هم «زندگی» ر‌ها می‌شود و این «آخرت» است که جدی گرفته می‌شود و در مرکز توجه قرار می‌گیرد. به این معنا که بشر می‌پندارد که در این دنیا اگر در رنج است، آخرتی هم هست که در آن پاداش رنج خود را می‌گیرد.
فراز سوم، افلاتونی‌گری را نیچه در عصر مدرن و در عقلانیت مدرن جست‌وجو می‌کند. با تأسیس عقلانیت مدرن، عقلانیتی که در جست‌وجوی راهی بود که در آن آگاهی من از جهان، با خود جهان برابر شود، باز هم زندگی ر‌ها می‌شود و ایده­‌های عقلانی درباره زندگی جدی گرفته می‌شود. اوج چنین رویکرد ذهن‌گرایانه‌ای، نه تن‌ها به زندگی که به همه هستی را می‌توان در مثلاً دایرةالمعارف هگل پیگیری کرد. در این دایرةالمعارف تلاش هگل بر این است که چنان از سه گانه «طبیعت»، «حق» و «روح» آگاهی پیدا کند که آن آگاهی عقلانی، مساوی واقعیت آن سه گانه شود و از همین رو است که می‌گوید «آنچه عقلانی است واقعی است و آنچه واقعی است عقلانی است».  از نظر نیچه، چنین رویکردی، افلاتونی‌گری نوع سوم است و از دو نوع پیشین افلاتونی‌گری بویژه در آنجا که به زندگی ربط پیدا می‌کند، خطرناک‌تر است؛ چرا که از آن دو نوع قبلی می‌شد به مدد «عقل نقاد» نجات یافت، ولی از این سومی که بنیاد آن بر خود «عقل» قرار گرفته است، چگونه‌می‌توان نجات یافت؟
آیا از چنین رویکردی نیهیلیسم‌زاده نمی‌شود؟
نیچه چنین رویکردی به زندگی را نیهیلیستی می‌داند. نیهیلیسم هم از نظر نیچه؛ یعنی، همان ر‌ها کردن زندگی و جدی گرفتن ایده‌هایی که در پس و پشت زندگی است. به این معنا، بر خلاف تلقی رایجی که وجود دارد نه تن‌ها فلسفه‌ورزی نیچه نیهیلیستی نیست، بلکه به نظر من «افشاگر پوچ‌گرایی» است. به این معنا که آنچه نیچه آن را نیهیلیسم می‌داند، خود افلاتونی‌گری است.
در عین حال همچنانکه گفته شد، نیچه معتقد نیست که زندگی معنایی دارد و ما می‌توانیم با یافتن آن معنا، زندگی معناداری را زندگی کنیم! بلکه انسان از نظر او، در دوره مدرن، به خودش وا گذاشته شده است. این انسان که به تعبیر سارتر «محکوم به آزادی است» محکوم به معنا بخشیدن به زندگی نیز هست و این البته مسئولیت بسیار دشواری است. اصولاً مرگ خدا و به تبع آن از دست رفتن معنای هستی، توسط فیلسوفان به‌عنوان تلخ‌ترین حادثه برگزار شده است. یعنی هیچ‌کس خوشحال نیست که خدا مرده است، همه از قضا نگران هستند چرا که مسئولیت‌هایی که قبلاً بر عهده خدا بوده است، اینک بر دوش انسان نهاده شده است.
طرفداران دیدگاه سوم، یعنی دیدگاه کامو، تلقی شان از زندگی چیست؟
کامو پوچ‌ترین مرگ را مرگ در تصادف می‌دانست و شوربختانه زندگی‌اش با تصادف خاتمه یافت، بهترین منبعی که می‌تواند تلقی او از معنای زندگی را نشان دهد «افسانه سیزیف» است. کامو در آثارش از معنای زندگی سخن نمی‌گوید، بلکه از هدف زندگی حرف می‌زند.  در بخش پایانی کتاب، کامو به شرح افسانه سیزیف می‌پردازد و می‌نویسد خدایان، سیزیف را محکوم کرده بودند که پیوسته تخته سنگی را تا قله کوهی بغلتاند و از آنجا سنگ با تمامی وزن خود پایین‌می‌افتاد. خدایان به حق اندیشیده بودند که برای گرفتن انتقام، هیچ تنبیهی دهشتناک‌تر از کار بی‌امید و بیهوده وجود ندارد.  سیزیف از نظر کامو گرچه محکوم به پوچی است، اما خوشبختی را در همین پوچی می‌یابد. او قهرمان پوچ است، با هوی و هوس خود همانقدر زندگی می‌کند که با شکنجه و عذاب خود. سیزیف همواره به پوچی و به کار پوچی که می‌کند آری می‌گوید و آن را به ریشخند می‌گیرد. در واقع، سیزیف نه تن‌ها از کار پوچی که می‌کند دچار ناامیدی و یأس نمی‌شود بلکه با عمل مدام خود مروج نوعی شورش و عصیان علیه پوچی می‌شود. بنابراین، نه تن‌ها هستی و زندگی معنایی ندارند، بلکه جست‌وجوی چنین معنایی نیز معلوم نیست به جایی بینجامد.
معنای زندگی در چه نسبتی با «شور زندگی» قرار‌می‌گیرد؟ما در فلسفه وقتی به صورت تخصصی در مورد معنای زندگی صحبت می‌کنیم، معمولاً از «معنای معنا» آغاز می‌کنیم. چون گاه پیش می‌آید که افراد «معنای زندگی» را با «ارزش زندگی» یا با «هدف زندگی» یکی می‌گیرند، در حالی که تفاوت‌های جدی‌ای بین «معنا»، «ارزش» و «هدف» وجود دارد. مثلاً وقتی به کسی که دچار بحران معنای زندگی شده است، توصیه می‌کنید که زندگی اگر به هیچ چیزی نیرزد به این می‌ارزد که شما یک گوشه‌ای بنشینید و مولانا بخوانید، در این توصیه، شما معنا‌بخشی نکرده‌اید یعنی معنایی به زندگی بخشیده نشده است، فقط تلاش کرده‌اید که «ارزشی برای زندگی» تعیین کنید و فرد را از طریق آن ارزش مفروض به زندگی وصل کنید.  یا وقتی به کسی که دچار بحران معنای زندگی شده است، توصیه می‌کنید که به فکر فرزندانت باش که به تو و توجه تو محتاج‌اند، توصیه شما باز هم ناظر بر معنای زندگی نیست، ناظر بر «هدف زندگی» است. اگر چنین مواجهه‌ای با معنای زندگی را بپذیریم، باید بگویم که کسی از «شور زندگی» حرف می‌زند که یا دچار بحران معنای زندگی نشده است یا اصولاً معنای زندگی برایش طرح نشده است. گو اینکه از منظری دیگر، منظر کسی مثل کامو مثلاً، شور زندگی خود پیامد پوچی زندگی است.
برخی از صاحب‌نظران بویژه روان‌شناسان معتقدند وقتی ما به «معنای زندگی» می‌اندیشیم یعنی در این مورد دچار «مسأله» و «بحران» شده‌ایم. از منظر فلسفی چقدر چنین دیدگاهی پذیرفته است؟
درست است. این دیدگاهی کلی و شناخته شده در بحث از فلسفه زندگی یا حداقل یکی از دیدگاه‌های مطرح، یعنی رویکرد اگزیستانسیالیستی به معنای زندگی است. مطابق این دیدگاه، معنای زندگی زمانی برای فرد مورد پرسش قرار می‌گیرد که خود او با «بحران زندگی» مواجه شده باشد.
به تعبیر کی‌یرکگور زندگی ما سه ساحت دارد؛ «ساحت حسانی» که در آن خود را انتخاب می‌کنیم، «ساحت اخلاقی» که در آن دیگری را بر خود ترجیح می‌دهیم و «ساحت ایمانی» که خدا را انتخاب می‌کنیم. این ساحت‌ها چه زمانی و تحت چه شرایطی دچار بحران معنا می‌شوند؟  پاسخ کوتاه به این سؤال این است که وقتی آدمی به تعبیر یاسپرس، در هر یک از ساحت‌هایی که گفتم، در موقعیت مرزی قرار می‌گیرد. یعنی وقتی که رابطه آدمی با خودش، با دیگران و با دیگری هستی (خدا) در یک موقعیت بینابین قرار‌می‌گیرد؛ موقعیتی که نه زنده است و نه مرده، سرگردان است. سرگردان میان دو دنیا، یکی مرده و دیگری ناتوان از‌زاده شدن.
این دیدگاه نه تنها در مورد زندگی که در مورد بسیاری از عناصر و مؤلفه‌های زندگی، مثل هویت فردی و فرهنگی هم مصداق دارد. بدین جهت، اهمیت مسأله هویت را محققان بیشتر در همزاد هویت یعنی بحران آن جست‌وجو کرده‌اند و گفته‌اند هویت فقط زمانی مسأله می‌شود که در بحران است، زمانی که فرض می‌شود چیزی باید درست شود، تردید و ابهام جای انسجام و ثبات را می‌گیرد و ضرورت جدید شدن برجسته می‌شود.  به طور مثال، وقتی در جامعه ما، بحث «هویت ایرانی» برجسته می‌شود، این بدین معنا است که هویت در جامعه ما در وضعیت بحرانی قرار گرفته است. بنابراین، در این فضا است که پرسش از هویت معنا پیدا می‌کند.
در مورد زندگی هم دقیقاً همین است. تعداد کثیری از مردم، در حال زندگی کردن هستند، بی‌آنکه اصولاً به معنای زندگی بیندیشند، ولی وقتی رابطه فرد با خودش، با اجتماع، با طبیعت، با خالق و… مختل شود بتدریج خود «زندگی» هم مورد پرسش قرار می‌گیرد. بر این اساس، معتقدم معنای زندگی، زمانی مورد پرسش قرار می‌گیرد که «چگونه زندگی‌کردن» جایش را به «چرا زندگی کردن» می‌دهد. بنابراین، معنای زندگی، اصولاً در میانه بحران زندگی سر بر‌می‌آورد.
پرسش از معنای زندگی در چه شرایط تاریخی و اجتماعی برای متفکران و روشنفکران یک جامعه بیشتر مطرح می‌شود؟
واقعیت این است که پرسش از معنای زندگی، پرسشی فردی است. به این معنا که این اتفاق نیفتاده است که در یک دوره تاریخی سیاه، یک ملت یا قشری از یک ملت، دچار بحران معنای زندگی شده باشند. برای مثال، یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخی در آلمان، دوره بعد از جمهوری وایمار است که هیتلر بر سر کار می‌آید و به نظر می‌رسد از آن دوره وحشتناک‌تر در تاریخ معاصرمان نداریم.  در این دوره روشنفکر‌ها به دسته‌های مختلف تقسیم می‌شوند؛ یک عده با تبهکاران هیتلری همراه می‌شوند، عده‌ای منزوی می‌شوند، عده‌ای هم مثل متفکران نسل اول فرانکفورت، همچون هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه مهاجرت می‌کنند و به امریکا می‌روند. این، اما به این معنا نیست که شرایط تاریخی و اجتماعی سیاه، بحران معنای زندگی را تشدید نمی‌کند. هر چه شرایط تیره‌تر شود و روابط اجتماعی ضعیف‌تر شود، طبیعتاً پرسش از معنای زندگی برای کسانی که روح احتمالاً حساس‌تری دارند، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. از زاویه دیگر، اما شاید متفکری پیدا شود و اصولاً یک دوره یا یک عصر تاریخی را فاقد معنا بداند. مثلاً وقتی کامو راجع به بی‌معنایی زندگی صحبت می‌کند، این بی‌معنایی نه طبیعتاً ناظر بر زندگی فردی خود او است و نه ناظر بر بی‌معنایی زندگی انسان در سرتاسر تاریخ. او می‌خواهد بگوید زندگی در غرب در دوره مدرن فاقد معنا و پوچ شده است.
اشاره کردید پرسش از معنای زندگی، پرسشی فردی است. براین اساس، بین «معنای زندگی» و «خودکشی» چه ارتباطی وجود دارد؟
ارتباطی وثیق! کامو در آغاز کتاب «افسانه سیزیف» می‌نویسد، تن‌ها یک مسأله براستی جدی فلسفی وجود دارد و آن مسأله «خودکشی» است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد در واقع مسأله اصلی فلسفه است. باقی چیز‌ها مثلاً اینکه جهان دارای ۳ بعد و عقل دارای ۹ یا ۱۲ مقوله است، مسائل بعدی و دست دوم هستند.  این‌ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد. این پرسش البته برای همه در یک سطح مطرح نیست. گفته‌اند آدم‌ها ۳ دسته هستند؛ نخست، آدم‌های متعارف. دوم، آدم‌های نامتعارف و سوم آدم‌هایی که بین این دو قرار می‌گیرند؛ به این معنا که نه نامتعارف‌اند و نه متعارف. نمونه این دسته سوم، «تئو ون گوگ» است که نه به اندازه برادرش ونسان که تاریخ نقاشی بدون نام او صرف نمی‌شود، نامتعارف است و نه تا آن حد معمولی و متعارف که با دنیای برادرش بیگانه بماند.  همه ما آدم‌های متعارفی هستیم و هر یک از ما اشکال مختلفی از زندگی را تمرین می‌کنیم، اما یکسری از آدم‌ها هستند که نامتعارفند؛ نامتعارف به این معنا که با زمانه و تاریخ خود، ناهمزمان و ناهمزبان هستند. گویی انسان‌های مکان و زمان دیگری هستند. از جمله این افراد می‌توان به بتهوون در موسیقی، ون گوگ در نقاشی، نیچه در فلسفه و… اشاره کرد. این افراد، معمولاً بیشتر به بحران معنای زندگی و گاه به تبع آن اندیشیدن به خودکشی دچار می‌شوند.  تفاوت اینان با آدم‌های متعارف در این است که ضمن اینکه زندگی را تمرین می‌کنند، می‌توانند از آن فاصله بگیرند و به آن بیندیشند. ما مثلاً در زندگی روزانه دوستی را «تمرین می‌کنیم»، اما انسان نامتعارف معمولاً به دوستی «فکر می‌کند» و حقیقت دوستی را در مقابل واقعیت آن قرار می‌دهد و همین امر باعث می‌شود که انتظارات این افراد از عناصر و مؤلفه‌های زندگی بالاتر برود و بتدریج «بودن» یا «نبودن» برای آدم مسأله شود. این‌ها معمولاً از حوزه اجتماعی فاصله می‌گیرند و اگر این فاصله گرفتن به صورتی جدی زیاد شود، آنجا اندیشه خودکشی سر بر‌می‌آورد، اندیشه خودکشی، طبیعتاً با خود خودکشی متفاوت است.
«خودکشی» جدی‌ترین مسأله فلسفه است. چراکه با جدی‌ترین مسأله بشر، یعنی زندگی سر و کار دارد و شما وقتی پاسخی به خودکشی ندهید، پاسخی به معنای زندگی نمی‌توانید بدهید. چرا که فیلسوف شما را در برابر این پرسش قرار خواهد داد که «شما برای چه زنده هستید؟» پاسخ‌هایی که شما می‌دهید بسیار کم ناظر به معنای زندگی است. بنابراین، بدون تردید، ربط وثیقی بین «بحران معنای زندگی» و سرزدن «اندیشه خودکشی» وجود دارد.
فلاسفه را در کدام دسته قرار می‌دهید؟
فلاسفه در هر دو دسته هستند. چون یک بخشی از نامتعارف بودن، «فکری» است و بخش دیگر آن «وجودی» است. در وجه فکری شاید بتوان گفت که همه فلاسفه در مقابل عرف زمانه خود بوده‌اند و بدین معنا نامتعارف هستند. نمونه آن کانت است که از نظر فکری فیلسوفی نامتعارف است، ولی از نظر وجودی آدمی متعارف است. او کسی نیست که دچار زلزله‌های درونی و روحی شود، کسی که هیچ‌وقت از شهر خود بیرون نرفته است.  اما از نظر فکری به‌صورت تمام‌قد در مقابل عرف فکری زمانه خود قرار می‌گیرد و یکی از برجسته‌ترین منادیان روشنگری است. در مقابل او، نیچه قرار می‌گیرد که گرچه به لحاظ «فکری» تا آن حد عمیق هست که در موردش گفته شود که هایدگری لازم است تا نیچه را تفسیر کند، ولی «وجودش» نیز مرکز زلزله است.
از تعاریف فلاسفه غربی در باب «معانی زندگی» گفتید. ولی می‌خواهیم بدانیم تعریف خود شما، از معنای زندگی چیست؟
مهم‌ترین مسأله در تعریف معنای زندگی، تعیین تکلیف با همان رویکردهایی است که در پاسخ به پرسش اول شما عرض کردم. یا زندگی معنایی دارد و ما باید آن را کشف کنیم، یا زندگی معنایی ندارد و ما باید خود به آن معنا ببخشیم، یا اصلاً معنا ندارد و ما هم ضرورتی ندارد که در جست‌وجوی معنایش باشیم.
اتفاقی که بعد از نیچه می‌افتد این است که آنچه که قبلاً بر عهده خدا بوده است بر دوش انسان گذاشته می‌شود. یکی از این وظایف معنا دادن به زندگی است و این وظیفه بسیار دشواری است و حتی اگزیستانسیالیست‌های بی‌خدا نیز، تراژدی بشر را این می‌دانند که خدا وجود ندارد. در این صورت، انسان باید جاعل معنا باشد.  بنابراین، هر کسی بر اساس جهان‌بینی فلسفی خودش می‌تواند با تصوری از معنای زندگی سر کند؛ یکی مثل کامو ممکن است بگوید امروز خود را دریاب که بقیه همه داستان است؛ چرا که بشر به حال خود ر‌ها شده است و خود باید تدبیری برای خود ساز کند. یکی از این تدابیر می‌تواند این باشد که وقتی از کامو پرسیده می‌شود که ۱۰ کلمه محبوب او کدام‌ها هستند، می‌نویسد: «جهان، درد، خاک، مادر، انسان، کویر، شرف، فقر، تابستان و دریا.» کلماتی که بوی زندگی می‌دهند و آدم را به این نتیجه می‌رسانند که زندگی ارزش زندگی کردن دارد.
من شخصاً نمی‌توانم معنایی برای زندگی ارائه کنم، فقط می‌توانم بگویم که در مسیر معنا‌بخشی به زندگی، بهترین روشی که وجود دارد «روش پدیدارشناسی» است. به این معنا که در پدیدار زندگی، آنگونه که خود را نشان می‌دهد، متوقف نشویم، بلکه سعی کنیم به پس و پشت آن هم راه یابیم. پدیدارشناسی می‌تواند به ما کمک کند که چه چیزی «زندگی نیست». از طریق تعریف سلبی زندگی شاید بتوانیم به تصوری از معنای ایجابی آن راه پیدا کنیم.

نیم‌نگاه
هر یک از ما اشکال مختلفی از زندگی را تمرین می‌کنیم، اما یکسری از آدم‌ها هستند که «نامتعارف»‌اند؛ نامتعارف به این معنا که با زمانه و تاریخ خود، ناهمزمان و ناهمزبان هستند. گویی انسان‌های مکان و زمان دیگری هستند. از جمله این افراد می‌توان به بتهوون در موسیقی، ون گوگ در نقاشی، نیچه در فلسفه و. اشاره کرد. این افراد، معمولاً بیشتر به «بحران معنای زندگی» و گاه به تبع آن «اندیشیدن به خودکشی» دچار می‌شوند. تفاوت اینان با آدم‌های متعارف در این است که ضمن اینکه زندگی را تمرین می‌کنند، می‌توانند از آن فاصله بگیرند و به آن «بیندیشند».
برخی از فلاسفه معتقدند زندگی معنا دارد و ما باید این معنا را «کشف کنیم». برخی دیگر از فیلسوفان بر این باورند که زندگی به خودی خود معنا ندارد و این ما هستیم که باید به آن معنا دهیم. اما دسته سومی هم هستند که می‌گویند نه تن‌ها زندگی معنا ندارد، بلکه احتمالاً ما هم نمی‌توانیم به آن معنا ببخشیم. ما فقط می‌توانیم زندگی را «زندگی کنیم».
وقتی از کامو پرسیده می‌شود که ۱۰ کلمه محبوب او کدام‌ها هستند، می‌نویسد: «جهان، درد، خاک، مادر، انسان، کویر، شرف، فقر، تابستان و دریا.» کلماتی که بوی زندگی می‌دهند و آدم را به این نتیجه می‌رسانند که زندگی ارزش زندگی کردن دارد.
کامو در آغاز کتاب «افسانه سیزیف» می‌نویسد؛ تن‌ها یک مسأله براستی جدی فلسفی وجود دارد و آن مسأله «خودکشی» است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد در واقع مسأله اصلی فلسفه است. منبع: روزنامه ایران

گسترش چتر حمایت‌های فرهنگی شهرداری بندرعباس

به گزارش طرح و نقش سازان به نقل از خبرگزاری برنا در هرمزگان ، شهردار هرمزگان در حاشیه اجرای تئاتر«جای پای خالی» در محل پلاتو آفتاب بندرعباس، اظهار کرد: نگاه شهرداری بندرعباس به مسائل فرهنگی و اجتماعی و خصوصاً مباحث هنری، پررنگ‌تر از قبل بوده و این مسیر همچنان ادامه دارد.

وی با تاکید بر اینکه توجه به مسائل هنری و حمایت‌ از حرکت‌های این بخش موجب توانمند شدن فعالین این حوزه می‌شود، افزود: سعی کرده‌ایم با حمایت مستمر و هدفمند از فعالیت شاخه‌های مختلف هنری در اجرای هرچه بهتر این حرکت‌ها سهیم باشیم.

شهردار بندرعباس تصریح کرد: در بخش زیرساختی نیز شهرداری بندرعباس اقداماتی مانند ساخت فرهنگسرا و پلاتو را در دستور کار قرار داده و بخشی از آن نیز اجرایی شده است.

امینی‌زاده بیان کرد: به دنبال توسعه حمایت‌های مادی و معنوی شهرداری بندرعباس از بخش‌های فرهنگی و هنری هستیم که در این مسیر شاهد اقدامات قابل توجهی خواهیم بود.

 

هنر انقلابی مدیون پیشکسوت‌ها است/ شعر زبان گویای جامعه

به گزارش طرح و نقش سازان به نقل از خبرنگار مهر، علیرضا قزوه صبح شنبه در دیدار با هنرمندان و شاعران پیش‌کسوت استان سمنان به میزبانی حوزه هنری استان، ضمن بیان اینکه تجلیل از پیشکسوتان، تجلیل از اساس هنر است، تاکید کرد: پیشکسوتان پایه گذاران هنر هستند و هنر انقلابی ما مدیون زحمات این قشر است.

وی افزود: تلاش پیشکسوتان برای اعتلای هنر در زمینه های مختلف همواره تاثیر گذار بوده و این قشر همیشه در زمره الگو سازانی برای هنرمندان نسل جدید بوده اند.

شعر زبان گویای جامعه

مدیر مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری همچنین از شعر به عنوان زبان گویای جامعه یاد کرد و گفت: شعر راهی برای گره زدن نسل ها است و شاعر موفق کسی است که با درک درست از شرایط جامعه و با تاسی از داشته های خود، به تصویر فرهنگ اجتماعی عصر خود بپردازد.

سعید بیابانکی شاعر پیشکسوت و عضو شورای سیاست گذاری جشنواره شعر فجر نیز در این دیدار ضمن بیان اینکه هنر ابزاری برای ترویج فرهنگ است، گفت: هنرمندان جوان ما امروز باید با مطالعه، یافته های خود را کامل کنند چرا که هنر دریایی با عظمت است که هیچگاه نمی توان ادعا کرد تمام آن توسط فردی آموخته شده است.

وی همچنین افزود: جوانان هنرمند همچنین باید با الگو پذیری از پیشکسوتان این عرصه از تجارب گرانبهایشان بهره مند شوند.

سمنان استانی هنرمند پرور است

پرویز حقیقت از نویسندگان به نام دیار قومس نیز در این نشست، با بیان اینکه سمنان استانی هنرمند پرور است، گفت: استعدادهای جوان فراوانی در این استان هستند که با پرورش آنها می توان گام های بزرگی برای اعتلای هنرانقلابی برداشت.

وی با تاکید بر اینکه امروز باید از هنرمندان جوان حمایت تا انگیزه برای ادامه در آنها تقویت شود، افزود: یکی از مواردی که امروز بسیار در حوزه ماندگاری هنرمندان تاثیر دارد، مقوله حمایت های معنوی، مادی و حتی بیمه های تامین اجتماعی است که در این راه اقداماات خوبی صورت گرفته اما این کارها همچنان کافی نیستند.

حقیقت با تاکید بر اینکه استان سمنان دارای هنرمندان مستعدی است که حمایت از آنها می تواند آینده روشنی را برای هنر دیار قومس رقم بزند، بیان کرد: اعتلای هنر به تربیت هنرمندان نسل جدید بستگی دارد و ما در حوزه آموزش به جوانان نیز باید برنامه ای مدون داشته باشیم.

در این دیدار علیرضا قزوه، سعید بیابانکی، محمدرضا شرفی‌خبوشان، محمود حبیبی کسبی و مهدی زارع به خوانش اشعار خود پرداختند.

افتتاح نمایشگاه «گذار از مرزها در همنشینی رنگ و فرم»

به گزارش طرح و نقش سازان به نقل از خبرگزاری فارس، نمایشگاه آثار مرضیه مهربان‌پژوه با عنوان «گذار از مرزها در همنشینی رنگ و فرم» با حضور مجید ملانوروزی مدیرکل هنرهای تجسمی، عصر دیروز (جمعه ۲۸ مهر) در گالری فردا افتتاح شد و تا چهارم آبان ماه ادامه دارد.‌

مهربانپژوه در این نمایشگاه 38 اثر با تکنیک گواش و آبرنگ روی مقوا را به نمایش گذاشته و در یادداشتی برای این نمایشگاه نوشته است: رنگ­‌ها و فرم­‌های متعدد و متنوعی که در این آثار باجدیت و برجسته پدیدار شده‌­اند و پیش چشم قرار گرفته‌اند در نگاه نخست به شدت بیانگر تفکیک و مرزبندی، جدایی این از آن و اینجا از آنجا و این زمان از آن زمان است اما مرزها میان این رنگ‌­ها و فرم‌­ها با تفاوت­‌ها و حتی تناقض­‌ها می‌­توانند معنای سلبی نداشته باشند و محمل ارتباط قرار گیرند تا رنگ­‌ها و فرم­‌ها در نهایت تمایز همنشین شوند. این آثار برخاسته از طبیعت و هستی پیرامون و جهان زیسته­ ما و برساخته آن است که از خیال و ذهن گذر کرده است. عناصری طبیعی و واقعی که همنشینی آن­ها از شدت حضور کمتر دیده می­‌شود و حالا از دنیای واقعی در این قاب­‌ها مناسبات خود را به نمایش می‌گذارند تا انسان سکناگرفته در همین جهان به روابط وجوه مستقیم و غیرمستقیم این عناصر بیاندیشد و این روابط را ادراک کند.

در ادامه این بیانیه آمده است: دادگی رنگ­‌ها، فرم‌­ها و طرح‌­های آشنا در برخورد با پدیدارهای واقعی که جدایی انسان و مکان و زمان را در جهان معاصر که عصر ارتباطات خوانده می­شود و نحوه­ی مواجهه­ی مخاطبان با آن­ها، بازنگری به همنشینی عناصر پیرامون را فراهم می کند. عناصری که می­توانند در هر مکان و زمانی قرار گیرند و همنشین یکدیگر شوند. این آثار با تکنیک­‌های آبرگ، گواش و ماژیک روی مقوا خلق شده‌اند و دفرماسیون طرح‌­هایی از ماهی و پروانه یا ماهی­‌ها و پروانه‌­ها را که از دنیای واقعی خود جدا شده­اند، نمایش می‌دهد تا ما را به اندیشه درباره اکنون دنیای واقعی فراخواند. آثار گرچه لایه‌­هایی از هنر ایرانی و بومی را در خود دارد اما ساختاری مفهومی و استعاری دارد تا برای ساکنان این جهان قابلیت درک و دریافت داشته باشد.

علاقه‌مندان برای دیدن از نمایشگاه مذکور، می‌توانند از ساعت ۱۶ تا ۲۰ به گالری فردا واقع در خیابان کریمخان زند، زیر پل کریم‌خان، خیابان حسینی، کوچه اعرابی ۶، پلاک ۲، واحد ۲ مراجعه کنند. 

«دریبلِ» سایه سنگین شهاب حسینی و خسرو شکیبایی

گروه تئاتر و موسیقی: هر دو، بیش از آن‌که به هنر خودشان شناس باشند، با واسطه‌ای از دنیای سینما شناخته می‌شوند؛ اولی همسر شهاب حسینی است و دیگری فرزند زنده‌یاد خسرو شکیبایی. حتی در نخستین خبرهای مربوط به نمایشی که این دو این‌شب‌ها در تماشاخانه پالیز روی صحنه دارند نیز، مانور رسانه‌ای گروه، بر همین بود که همسر حسینی و فرزند شکیبایی در آن بازی خواهند کرد.

«دریبلِ» سایه سنگین شهاب حسینی و خسرو شکیبایی

به گزارش طرح و نقش سازان به نقل از بولتن نیوز به نقل از جام جم آنلاین، بدیهی است که پریچهر قنبری و پوریا شکیبایی، دو بازیگر نمایش «دریبل»، زیر سایه‌های بسیار سنگینی قرار دارند و برای فرار از آن، راه دشواری در پیش دارند. قنبری و شکیبایی به پرسش‌های ما درباره این نمایش پاسخ گفته‌اند؛ نمایشی نوشته داریوش علیزاده و کار سعید دشتی هر شب ساعت 21 در سالن شماره 2 تماشاخانه پالیز روی صحنه می‌رود.

***

آقای شکیبایی، می‌گویند شما آن‌قدر در تمرین‌ها جدی هستید که حتی به دیگر بازیگران سخت می‌گیرید و اذیتشان می‌کنید.

البته اگر هم این‌طور به نظر می‌رسد به‌خاطر این است که در دوباره‌نویسی متن، بخش پایانی تغییر کرد و قسمتی که من و صحرا اسداللهی بودیم، بسیار دیر آماده شد. من برای آبرویم بسیار ارزش قائل هستم و دوست نداشتم آزمون‌وخطاهایمان در اجرا صورت گیرد. درنتیجه به صحرا اسداللهی بسیار فشار آوردم و با خودخواهی از او می‌خواستم صحنه‌مان را تمرین کنیم او هم برای این‌که صحنه خوب از آب دربیاید، با من همراهی می‌کرد. درحالی‌که دیالوگ‌های صحرا طومار است و او باید تمام اینها را حفظ کند که واقعا بازیگر را خرد می‌کند. آن هم در شرایط امروز که بازیگران تنها سر یک کار نیستند!

اتفاقا برای خودتان هم این اتفاق افتاده است…

بله، در گذشته شرایط این‌گونه نبود. به‌عنوان‌مثال اگر پدر من زنده بود و می‌فهمید برای حضور در پروژه‌ای دیگر به‌صورت موازی با این تئاتر قرارداد بسته‌ام، اصلا قبول نمی‌کرد. اما امروز همه این کار را انجام می‌دهند.

به نظر شما در تئاتر ماهیتا می‌توان در یک شب در دو یا سه نمایش روی صحنه رفت؟

وقتی خروجی آنها قابل‌قبول باشد، اشکالی که ندارد هیچ، واقعا قابل‌قدردانی هم هست.

به زنده‌یاد شکیبایی اشاره کردید. هنوز ترس این را دارید که روی صحنه تماشاگر شما را در مقایسه با پدرتان ببیند؟

بله، هنوز هم هست. از کودکی که به مدرسه می‌رفتم، دو نوع رفتار با من وجود داشت. در آن دوران اصلا درس‌خوان نبودم و بشدت بازیگوش بودم. در نتیجه خوراکی را فراهم می‌کردم تا رفتار نوع دوم با من انجام شود. پدرم مشغله زیادی داشت و نمی‌توانست به مدرسه من بیاید، اما همه دوست داشتند او را ببینند. در نتیجه معلم‌ها، ناظم‌ها و مدیران مدرسه با من از ابتدا جبهه داشتند که من با درس نخواندن و… به آن دامن می‌زدم! البته به آن دورانم مفتخر نیستم. این قضاوت و «فکر کردی کی هستی؟» همیشه با من همراه بود. در حالی ‌که من هیچ‌گاه خود را معرفی نمی‌کردم و حتی 9 سال به استرالیا هجرت کردم که از این سایه دور شوم اما به این نتیجه رسیدم که نمی‌توان دور شد و باید با آن مواجه شوم. حرف‌های بسیاری شنیده‌ام؛ مثلا «ادای صدای باباش رو درمیاره» اصلا این حرف را نمی‌فهمم! صدای من از حنجره‌ای بیرون می‌آید که از آن پدر به من رسیده است! یا می‌گویند «می‌خواد در بازی ادای باباش رو دربیاره» یا «می‌خواد هیکلش رو مثل باباش درست کنه» خوب شانه‌های پدرم اگر از من پهن‌تر نبود، باریک‌تر هم نبود و من همین‌شکلی به دنیا آمده‌ام! البته صحبت‌های خوبی هم شنیده‌ام؛ به‌ عنوان ‌مثال می‌گویند «انگار شکیبایی را روی صحنه دیدیم» البته هنوز مطمئن نیستم خوب باشد اما با خود فکر می‌کنم که اگر بازی من خوب نبود، این تداعی اتفاق نمی‌افتاد و ازآنجاکه می‌خواهم زندگی کنم، نکته مثبت را در این حرف می‌بینم! باید با این موضوع بجنگم و کنار بیایم و شخصیت خودم را درون خودم پیدا کنم تا دیده شوم.

«دریبلِ» سایه سنگین شهاب حسینی و خسرو شکیبایی

خانم قنبری چطور شد شما به عنوان بازیگر و شهاب حسینی به عنوان مشاور کارگردان به «دریبل» پیوستید؟

شهاب پیش از این‌که نمایش «اعتراف» را برای اجرا آماده کند، دفتری تاسیس کرده بود برای کار تولید تئاتر و تصویر. قرار بود با یک کارگردان، نمایشی آماده و من و چند دوست دیگر در آن نمایش بازی کنیم که امکان‌پذیر نشد. سعید دشتی، نمایشنامه «دریبل» را برای اجرای عمومی پیشنهاد داد و ما پذیرفتیم؛ و از آن زمان درگیر این نمایش بودیم.

آقای شکیبایی! در این نمایش از گره‌افکنی اخلاقی بسیار استفاده شده است. دزدی، دروغ و… هر یک دوراهی‌هایی را برای هر یک از بازیگران ایجاد کرده است. طراحی این گره را درباره نقش «هوتن» چطور اجرا می‌کنید؟

هر شب که هوتن را بازی می‌کنم، احساس این است که ما در ناخودآگاهمان دوست داریم کاری را انجام دهیم که طبق قوانین بشری کاری اشتباه است. بزرگ‌بینی، بی‌پروایی و پروازهایی که در زمان دیدن یک زندگی بهتر در ذهن ما شکل می‌گیرد، همواره ما را به این سوق می‌دهد که شاید یک روزی بتوانیم آن زندگی را داشته باشیم. چگونه قرار است به آن زندگی برسیم، به خودمان بستگی دارد. برخی هم به این نتیجه می‌رسند که از راهی که در قاموس ما قدغن است به آنچه می‌خواهند، برسند. همه ما مستعد این هستیم که کاری همچون کار هوتن را انجام دهیم. جالب این ‌است که شرایط من کمی ترسناک شده است؛ هر شب که نقش هوتن را بازی می‌کنم، بیشتر به خودم حق می‌دهم و احساس می‌کنم قادرم این کار را انجام دهم! چون هر شب باید به شیرین بگویم که این کار را انجام داده‌ام و پای کاری که کرده‌ام، ایستاده‌ام. در نتیجه هر شب این نقش برای من باورپذیرتر می‌شود و می‌ترسم چون می‌دانم کار اشتباهی است! گاهی وقتی می‌خواهی به عشقی که داری برسی یا مشکلات بغرنجی را که پیرامونت وجود دارد برطرف کنی، فقط یک راه به ذهنت می‌رسد. هوتن هم درگیر همین مساله شده است، چاره‌ای ‌غیراز این ندارد که خودش باشد و این کار را انجام دهد.

«دریبلِ» سایه سنگین شهاب حسینی و خسرو شکیبایی

می‌شود درباره نمایش «دریبل» گفت که موسیقی در آن، وجهی تزئینی ندارد و همین ساز هنگ‌درامی که نوازنده بالای سر شما می‌نوازد، به عنوان یکی از کاراکترها عمل می‌کند. بنابراین شاید لازم ‌بود که نوازنده نمایش در تمرین‌ها حضور داشته باشد. این‌طور بود خانم قنبری؟

بله، می‌توان گفت که در دریبل، موسیقی فقط برای این‌که باشد، نیست. موسیقی بسیار روی کار تاثیر داشت. وقتی موسیقی نمایشی زنده باشد، حس‌وحال دیگری به نمایش می‌دهد. حتی در زمان تمرین‌ها هم وقتی شاهین دولت‌زاده می‌آمد، حال ما بسیار بهتر بود. ضرباهنگ‌ها همان نهیبی است که شخصیت‌های نمایش
به خود می‌زنند.

جز موسیقی، چه نکات دیگری بر ریتم این نمایش اثرگذار بوده است؟

تمرین‌ها به ما بسیار کمک کرد. زمستان سال گذشته بحث اجرا کردن این نمایش پیش آمد و دورخوانی‌ها را با پوریا شکیبایی، رایکا ابراهیمی، صحرا اسداللهی، داریوش علیزاده و سعید دشتی آغاز کردیم. البته فاصله‌هایی هم بین تمرین‌ها اتفاق می‌افتاد؛ برخی اوقات من یا پوریا درگیر مسافرت بودیم و همچنین برای دو نقش دیگر نمایش به‌ دنبال بازیگر می‌گشتیم. البته از اواخر بهار زمان و مکان اجرا را می‌دانستیم. به نظرم رج‌زدن‌ها و تمرین‌ بسیار به این‌که امروز درباره ریتم درست «دریبل» صحبت می‌شود اثرگذار بوده است.

از «فروشنده» تا «دریبل»

صحرا اسداللهی، یکی دیگر از بازیگران نمایش «دریبل» است؛ او را هم در فیلم «فروشنده» دیده‌ایم و هم این روزها با سریال «در جست‌وجوی آرامش» روی آنتن شبکه پنج سیماست. در «دریبل» بازی او بسیار به چشم می‌آید و حالا هم پریچهر قنبری و هم پوریا شکیبایی در ستایش بازی او سخن می‌گویند.

قنبری می‌گوید: در میان بازیگران نمایش، صحرا اسداللهی از همه حس بهتری دارد. دوست داشتم میزان بازی من با او بیشتر از آنچه الان هست، بود. چون می‌داند باید چه‌کار کند و همواره به نقش و بازی خود فکر می‌کند و بسیار درباره وجوه شخصیت و نحوه بازی با هم صحبت می‌کنیم. او بسیار به پارتنرهای خود کمک می‌کند، چون می‌داند وقتی بازی پارتنرش خوب باشد، بازی او هم بهتر دیده می‌شود.

شکیبایی هم درباره نقش «شیرین» که صحرا اسداللهی بازی می‌کند و این همه تناقضی که در نقش خود می‌سازد، می‌گوید: اتفاقی در نمایش ما افتاده است که فقط می‌توانستیم در اجرا آن را رقم بزنیم؛ هر شب در انتهای نمایش و با دیالوگی که شیرین می‌گوید، مخاطبان کاملا جا می‌خورند. این اتفاق برای من بسیار جذاب است، فیلم‌ها و تئاترهای بی‌شماری دیده‌ام و معتقدم این اتفاق، یک توانایی است که ما در این اجرا به آن رسیده‌ایم. این شخصیت منحصربه‌فرد است. شیرین، کارهایی را انجام می‌دهد که شاید مخاطبی که با او همذات‌پنداری می‌کند، آنها را انجام ندهد و برعکس. بار اصلی نمایش بر دوش شیرین است و برزخی بودن این شخصیت بین خنده و گریه که صحرا اسداللهی بخوبی از پس آن برآمده است.

کارگران ساختمانی براساس مهارت ساماندهی می شوند

کارگران ساختمانی براساس مهارت ساماندهی می شوندرضا قدیمی مدیرعامل سازمان خدمات اجتماعی شهرداری تهران در گفتگو با خبرنگار حوزه شهری گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران جوان؛اظهار کرد: راه اندازی سامانه و بانک اطلاعاتی کارگران فصلی و ساختمانی راهی برای توانمند سازی، تهیه بانک اطلاعاتی براساس تخصص و مهارت همچنین ایجاد فرصت شغلی برای این افراد است.

وی ادامه داد:کاهش آمار اشتغال در بیشتر موارد به دلیل نبود مهارت، مدرک تحصیلی یا فضای اشتغال است که با اجرای این طرح فضایی ایجاد شده تا شرکت ها، دستگاه های مختلف، شهروندان و حتی بخش های مختلف شهرداری از جمله معاونت خدمات شهری و فنی و عمران در ساخت و سازها، پروژه های عمرانی و شهرسازی از این نیروها استفاده کنند.

قدیمی تصریح کرد:براساس اطلاعات کسب شده از کارگران، کارت مهارت درجه ١، ٢ و یا ٣ با توجه به نوع مهارت آنها صادر می شود و برای افراد فاقد مهارت نیز دوره های آموزشی و پیشرفته در ١٣ رشته مرتبط برگزار می شود.

مدیر عامل سازمان خدمات اجتماعی شهرداری تهران در پایان یادآور شد:کارشناسان سازمان خدمات اجتماعی با مراجعه به کارگران فصلی و ساختمانی و تکمیل اطلاعات فردی و تخصصی، میزان مهارت آنها را در سامانه الکترونیکی ثبت می کنند که از جمله فواید آن دسترسی آسان در انتخاب کارگران و نیروهای مورد نیاز در سطوح مهارتی مختلف است.

 

تهران زیر پای برج‌ها

خبرگزاری ایرنا – امین جلالی: بلندمرتبه هایی که آسمان شهر را به اسارت خود در آورده‌اند،در هر نقطه و گوشه‌ای از شهر دیده می‌شود و با افزایش شهرنشینی رشد ساخت ساختمان‌های بلندمرتبه در شمال شهر تهران شدت یافته است. درحال حاضر بیش از هشت میلیون نفر در تهران سکونت دارند و عدم توجه به ظرفیتهای زیست محیطی و توزیع جمعیتی نا متقارن می تواند مقوله حقوق شهروندی را با مخاطره مواجه کند. تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها 
 تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها  تهران زیر پای برج‌ها 

آزار و اذیت دختری که برای بازی در فیلم های خواننده های زیر زمینی به تهران آمده بود

روز نو :  شامگاه هشتم خرداد ۹۴ دختر جوانی وحشت‌زده و با صدای بلند از کارکنان یک سفره‌خانه در فردیس کرج برای نجاتش از دست یک پسر کمک خواست همان موقع چند مرد با شنیدن فریادهای او به طرف پراید مشکی دویدند، به همین خاطر راننده نتوانست دختر جوان را همراه خود ببرد و با سرعت پا به فرار گذاشت. با اعلام این ماجرا به مرکز فوریت‌های پلیس ۱۱۰، بلافاصله گشت پلیس برای تحقیق و بررسی در این باره به سفره‌خانه اعزام شد. دختر جوان در حالی که بشدت اشک می‌ریخت، مدعی شد که از جنوب کشور به کرج سفر کرده اما طعمه هوس‌های شوم پسر شیطان‌صفت شده است.
به‌دلیل حساسیت موضوع، شاکی به کلانتری منتقل و تحت بازجویی قرار گرفت. نگار -۲۶ ساله- که خود را مدل لباس معرفی می‌کرد، گفت: دوستم «سارا» به‌بهانه بازی در ویدئو کلیپ یک خواننده سرشناس زیرزمینی، مرا با پسر ۲۵ ساله‌ای به‌نام «پاشا» آشنا کرد و ما از طریق پیام‌های تلگرامی با هم ارتباط گرفتیم. تنها ۳ روز پس از آشنایی‌مان، «پاشا» مرا به بهانه بازی در فیلم به تهران دعوت کرد. حتی برایم بلیت هواپیما هم فرستاد. بعد هم با یکی از بستگانم در تهران قرار گذاشتم تا چند روزی میهمان‌شان باشم. به همین خاطر با خیالی آسوده در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شدم.
طبق هماهنگی‌قبلی پاشا در فرودگاه منتظرم بود، بعد هم به بهانه بازی در کلیپ با خودروی او راهی محل فیلمبرداری شدیم. پس از طی ۴۵ دقیقه او مرا به آپارتمانی رساند که ادعا می‌کرد محل فیلمبرداری است. همان موقع با تعجب پرسیدم چرا سایر هنرمندان و عوامل فیلم نیامده‌اند که او گفت: تا آماده شوی، بقیه از راه می‌رسند. حدود نیم‌ساعت در پذیرایی منتظر ماندم که این سکوت مرموز باعث وحشتم شد. تا اینکه «پاشا» با وضعیتی نامناسب در برابرم ظاهر شد و در حالی که در را قفل کرد، مرا با ضرب و شتم به یکی از اتاق‌ها کشاند و به‌طور وحشیانه‌ای مورد آزار و اذیت قرار داد.دختر جوان با ناراحتی ادامه داد: من و او هیچ رابطه دوستی و آشنایی نداشتیم و فقط به‌عنوان هنرور، به تهران سفر کردم. بعد از آن «پاشا» مرا با تهدید سوار خودرواش کرد و می‌دانستم سرنوشتی شوم در انتظارم است. با این حال لحظه خروج از آپارتمانش، مخفیانه از نمای بیرون ساختمان عکس گرفتم. تا اینکه در خیابان وقتی سرعت خودرو کم شد، از فرصت استفاده کردم و از ماشین بیرون پریدم و فریاد زنان کمک خواستم.
بدین‌ترتیب با دستور بازپرس شعبه اول دادسرای فردیس، «نگار» به پزشکی قانونی کرج معرفی شد که آزار و اذیت‌اش و چندین مورد جراحت وی مورد تأیید قرار گرفت. این در حالی بود که او از پسر شیطان صفت به اتهام آزار و اذیت به عنف و تهدید به انتشار فیلم شکایت کرد و در حالی که هویت واقعی و محل دقیق زندگی «پاشا» را نمی‌دانست، خواستار دستگیری او شد.
با این حال محل زندگی «پاشا» در منطقه فردیس شناسایی شد و دختر جوان با بیان جزئیات داخل آپارتمان، وضعیت آن محل را شرح داد و پرینتی از چت‌های چند روز گذشته خود با وی را در اختیار بازپرس پرونده قرار داد و به شهر خود بازگشت. سپس آپارتمان پاشا به‌طور نامحسوس تحت نظر پلیس قرار گرفت تا اینکه حدود یک ماه بعد او دستگیر و با قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی بازداشت شد.
از سوی دیگر «نگار» که پس از بازگشت به خانه پدری به‌خاطر ضربه شدید روحی بشدت افسرده شده بود، یک شب خود را حلق‌آویز کرد و دچار مرگ مغزی شد. اما زندگی نباتی او در بیمارستان، ۲ ماه طول کشید و سرانجام پزشکان، مرگ قطعی‌اش را اعلام کردند.
با مرگ غم‌انگیز دختر جوان پرونده در اختیار شعبه اول دادگاه کیفری (۱) کرج قرار گرفت. سپس قاضی «هدایت رنجبر» رئیس دادگاه به لحاظ حساسیت موضوع دستور بررسی دقیق ماجرا را صادر کرد.
با درخواست وکیل خانواده نگار، دستور نیابت قضایی برای تحقیق از «سارا» و چگونگی آشنایی‌اش با «پاشا» و معرفی «نگار» به وی صادر شد. دختر جوان نیز اظهار کرد: «پاشا» از بستگان یکی از دوستانم بود و ۲ سال پیش در تهران با هم آشنا شدیم. او در نخستین دیدارمان از من خواستگاری کرد و قرار شد شرایط ازدواج‌مان را فراهم کند. «پاشا» ادعا می‌کرد در زمینه تهیه و تولید ویدئوکلیپ برای خوانندگان زیرزمینی فعالیت دارد و برای مدل نیاز به دختری جذاب و خوش قیافه دارد. از آنجا که «نگار»، مدل مانتو بود با او تماس گرفتم و بعد هم او را به «پاشا» معرفی کردم و ۳ روز بعد راهی تهران شد. اما همان شب با پیام‌هایی تلخ وتکان دهنده، ادعا کرد مورد تجاوز قرار گرفته و مرا نفرین کرد. این در حالی است که وقتی از «پاشا» سراغ «نگار» را گرفتم، گفت او را به کارگردان و گریمور معرفی کرده و در حال آماده شدن است.
همزمان با تکمیل تحقیقات جنایی، متهم پرونده برای محاکمه از زندان به دادگاه منتقل شد.در ابتدای جلسه، اولیای دم دختر جوان خواستار اعدام عامل جنایت سیاه شدند.
سپس قاضی «هدایت رنجبر» – رئیس شعبه یکم دادگاه کیفری کرج خطاب به متهم گفت: «نگار» شب حادثه پیام‌هایی با «سارا» مبادله کرده که حکایت از آزار و اذیت دارد، ضمن اینکه پزشکی قانونی هم تأیید کرده است. پس از دستگیری نیز اقرار کردی او را به خانه‌ات بردی و «نگار» نیز جزئیات داخل خانه‌ات را بازگو کرده است. حالا چه دفاعی داری؟
– «پاشا»: من در زمینه خرید و فروش ملک فعالیت دارم و گاهی نیز در کار موسیقی‌ام.
آیا مجوز ساخت فیلم و کلیپ داری؟
زیرزمینی فعالیت دارم و کسی مجوز نمی‌دهد.
چرا دختر جوان را به خانه‌ات کشاندی؟
وقتی در فرودگاه او را دیدم، با عکس‌های اینستاگرامش تفاوت داشت و او را نپسندیدم. پشیمان شدم و به او گفتم به شهرش برگردد اما او گفت: من مدلم و وقتم را گرفتی و باید هزینه‌هایم را بدهی. حالت عادی نداشت به همین خاطر او را به خانه‌ام بردم تا استراحت کند.
اما در همان شب به یکی از دوستانت در فضای مجازی پیام داده‌ای که «نگار» را آزار داده‌ای؟
قصد داشتم سربه‌سر دوستم بگذارم تا حساس شود.
جراحت‌های «نگار» حکایت از مقاومت او در برابر خواسته‌ات دارد.
من بی‌خبرم.
در ادامه دادگاه، وکیل مدافع «پاشا» ادعای تازه‌ای را مطرح کرد. وی برای نجات موکلش از مجازات گفت: «پاشا» از سال ۸۸ به دلیل اختلال خلقی در بیمارستان‌های مختلف روانپزشکی تحت درمان بوده و به دلیل مشکلات روحی از خدمت سربازی معاف شده است. در سال ۹۰ هم پزشکی قانونی اعلام کرده وی مبتلا به افسردگی و اختلال شخصیت مزمن است که می‌تواند دوره‌های جنون کوتاه‌مدت ایجاد کند. بنابراین «پاشا» در این ماجرا مسئول اعمال و رفتار خود نبوده و به خاطر وضعیت روحی‌اش، درخواست فوری آزادی و درمانش را دارم.
 پس از پایان جلسه محاکمه، قاضی رنجبر، «پاشا» را با قرار بازداشت موقت به زندان فرستاد و از کمیسیون روانپزشکی خواست در‌خصوص وضعیت روحی متهم و اینکه زمان وقوع جرم مسئول اعمال خود بوده یا خیر نظر بدهند.
همچنین دادگاه دستور تشکیل پرونده شخصیت متهم را صادر کرد تا از وضعیت خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی‌اش هم گزارشی تهیه شود.
به گفته قاضی رنجبر، متأسفانه جرایم خشن که در پی آشنایی در فضای مجازی دامنگیر خانواده‌ها شده است، حجم زیادی از پرونده‌های مطروحه در دادگاه را تشکیل می‌دهد، به همین خاطر جوان‌ها باید به دقت مراقب دام‌های مختلف باشند که در فضای مجازی سر راهشان است و دختران نوجوان و جوان و حتی زنان نیز نباید به هر درخواست دوستی پاسخ مثبت دهند.